بسم الله الرحمن الرحیم
اوایل دی ماه بود که نیروی جدید آمدند ما منطقه را تحویل انها دادیم برای استراحت و سرکشی به خانواده راهی شهر کرمانشاه شدیم صبح بعد از تحویل دادن منطقه آمدیم ستاد منطقه ریجاب ماشین
بسم الله الرحمن الرحیم
اوایل دی ماه بود که نیروی جدید آمدند ما منطقه را تحویل انها دادیم برای استراحت و سرکشی به خانواده راهی شهر کرمانشاه شدیم صبح بعد از تحویل دادن منطقه آمدیم ستاد منطقه ریجاب ماشین
بسم الله الرحمن الرحیم
روزهای پایانی آبان ماه بود هوا سرد شده بود بالای ارتفاع بودیم امکانات برای گرم کردن نبود ترکیب نیروها هم باب میل نبودند بعد از پیروز شدن انقلاب من درگیر مسائل فرهنگی و سیاسی بودم
بسم الله الرحمن الرحیم
خاطراتم(23)
طبق روال روزهای قبل دو نفر از بچه ها باید می رفتند تدارکات غذا و آب میاورند رفت و برگشت حدود ۳ ساعت حداقل طول می کشید ایشان ساعت ۱۲ ظهر بود که رسیدن فوراً سراغ مرا گرفتند اومدم پیششان خبر دادن که باید برم ستاد
بسم الله الرحمن الرحیم
دوره ای که بالای ارتفاعات شاه نشین مستقر بودیم به عنوان تامین جبهه های سرپل ذهاب بودیم تدارکات ماتوسط ستاد پشتیبانی در روستای ریجاب تامین میشد ما باید هر روز از بالای ارتفاع می آمدیم پایین می رفتیم روستا و تدارکات و غذای جمعمان را تحویل میگرفتیم
بسم الله الرحمن الرحیم
ابان ماه سال 59 روی ارتفاعات شاه نشین در منطقه سرپل ذهاب مستقر بودیم نیرو های مستقر در منطقه از سه گروه بودند تعدادی بچه های کمیته انقلاب و تعدادی از مردم منطفه به نام فداییان امام و ما هم تعدادی از بچه های بسیج بودیم
بسم الله الرحمن الرحیم
خروجی شهر کرمانشاه به سمت پاوه سمت راست دو رشته کوه از غرب به سمت شرق وجود داره که بین این دو کوه دهلیزی امن برای هواپیما بودتا از دید رادار و ضد هوایی در امان باشند دشمن از این موقعیت
بسم الله الرحمن الرحیم
به عنوان دیده بان به لشکر ۸۱ در گیلانغرب مامور بودم غذا و یخ مورد نیاز گروه دیدهبانی برعهده ارتش بود حدود یک هفته از مأموریت ما می گذشت که یک روز ناهار ساعت چهار آمد غذا سرد شده بود یخ ها آب شده بود آن روز ساعت ۱۱ شب شام رسید
بسم الله الرحمن الرحیم
حمید یکی از بچه های شیراز که پدر هم نداشت مدتی است مرخصی نرفته بود و از خانه اطلاع نداشت نامه دیر دیر میآمد ما به حمید فشار آوردیم خواهش کردیم برود به مادرش سر بزند
بسم الله الرحمن الرحیم
تازه وارد گردان مقداد شده بودم صبح روز بعد به همراه کادر گردان رفتیم در قسمت پایانی صبحگاه احمد نوزاد که فرمانده گردان بود لحظه آزاد باش رسید فرمانده گردان به من و سهراب قلیچ گفت
بسم الله الرحمن الرحیم
خاطراتم (16)
دانش آموزان برای رزمندگان نامه مینوشتند روی پاکت نوشته میشد برسد به دست برادر رزمنده داخل پاکت دست نوشته خود را قرار میدادند نامهها در کلاس جمع میشدند و از کلاس ها به مدرسه و از مدرسه ها به اداره و از آنجا به منطقه فرستاده می شد فروردین سال ۶۱ بعد از عملیات فتح المبین بود ما هم مشغول سوار شدن قطاراندیمشک به سمت تهران بودیم به هر نفر از ما یکی از این نامهها