بسم الله الرحمن الرحیم
وحید در حال نقاشی بود که تکه سنگی به پس گردنش خورد. دستش لغزید. بـا عصبانیت برگشت به مزاحم بتوپد که حسین را دید. زبانش از خوشحالی بند آمد. از روی داربست پرید پایین. حسین را بغل کرد. با حسین از کودکی دوست بود. وحیـد میدانست که او فرمانده یکی از گردانهای لشکر است.
حسین گفت: »چه طوری پیکاسو؟ آخر سر، تو هم به جبهه آمدی؟«