دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

۱۱۰۹ مطلب با موضوع «حکایت زیبا» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم 
 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الرحیم
 
✍️شخصی به نام #بُریحه‌عباسی از طرف متوکل، مسئولیت امامت نماز جمعه شهر مدینه و مکه را بر عهده داشت و جیره خوار او بود.
جهت تقرب به دستگاه، نامه ای بر علیه امام هادی (علیه السلام) به متوکل نوشت که مضمون آن چنین بود:
🔹«چنانچه مردم و نیز اختیارات مکه و مدینه را بخواهی، باید امام هادی (علیه السلام) را از مدینه خارج گردانی، چون که او مردم را برای بیعت با خود دعوت کرده است و عده ای نیز اطراف او جمع شده اند»
بُریحه چندین نامه با مضامین مختلف برای دربار فرستاد.
متوکل با توجه به این سخن چینی ها و گزارشات دروغین و اینکه شخص متوکل نیز، دشمن سرسخت امام علی (علیه السلام) و فرزندانش بود،

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۰۳ ، ۰۹:۱۱
داود احمدپور

بسم الله الرحمن الرحیم 

صاحبدلی" روزی به "پسرش" گفت: 

💢برویم زیر "درخت صنوبری" بنشینیم.
پسر در کنار پدر "راهی" شد. 
پدر دست در "جیب" کرد و مقداری "سکه طلا" از جیب خود بیرون آورد و بر زمین نهاد. 
گفت: پسرم می خواهی "نصیحتی" به تو دهم که عمری تو را کار آید یا این سکه ها را بدهم که "رفع مشکلی اساسی" از زندگی خود بکنی؟
پسر فکری کرد و گفت:
پدرم بر من "پند را بیاموز،" سکه ها را نمی خواهم،
سکه برای رفع "یک مشکل" است ولی پند برای رفع مشکلاتی برای "تمام عمر." 
پدرش گفت:

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۰۳ ، ۰۳:۰۲
داود احمدپور

بسم الله الرحمن الرحیم 
 

مردی تفاوت بهشت و جهنم را از فرشته‌ای پرسید. فرشته به او گفت: بیا تا جهنم را به تو نشان دهم.

سپس هر دو با هم وارد اتاقی شدند. در آنجا گروهی به دور یک ظرف بزرگ غذا نشسته بودند، گرسنه و تشنه، ناامید و درمانده...

هر کدام از آن‌ها قاشقی در دست داشت با دسته‌ای بسیار بلند، بلندتر از دست‌های‌شان، آنقدر بلند که هیچ کدام نمی‌توانستند با آن قاشق‌ها غذا در دهان‌شان بگذارند. شکنجه‌ی وحشتناکی بود.

پس از چند لحظه فرشته گفت: حال بیا تا بهشت را به تو نشان بدهم. سپس هر دو وارد اتاق دیگری شدند. کاملاً شبیه اتاق اول، همان ظرف بزرگ غذا و و عده‌ای به دور آن، و همان قاشق‌های دسته بلند؛ اما آن جا همه شاد و سیر بودند...

مرد گفت: من نمی‌فهمم، آخر چطور ممکن است در این اتاق

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۰۳ ، ۰۲:۵۱
داود احمدپور

بسم الله الرحمن الرحیم 

نامش صفوان بود. یکی از یاران امام کاظم (ع) که کارش کرایه دادن شتر به مسافران بود.

هارون٬ پادشاهی که مخالف امام کاظم (ع) بود٬ می‌خواست به همراه گروهی از درباریانش به سفر حج برود. کسی را نزد صفوان فرستاد و تعداد زیادی از شتران او را کرایه کرد. سفر آنها چند ماهی طول می‌کشید و صفوان پول هنگفتی به دست می‌آورد. او که از پیروان و دوستداران امام کاظم (ع) بود دلش نمی‌خواست به هارون خدمتی کند؛ اما از این معامله‌ی پر سود نیز نمی‌توانست بگذرد. با خودش می‌گفت: «کار من چه اشکالی دارد؟ شترانم را برای زیارت خانه خدا کرایه می‌دهم. این که دیگر عیبی ندارد.»

چند روز بعد خدمت امام کاظم (ع) رسید. امام به وی فرمودند: «صفوان! من این کار تو را نمی‌پسندم.» 
صفوان با تعجب پرسید: «کدام کار؟»
- «این‌که شترانت را به هارون کرایه دادی!»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۰۳ ، ۱۳:۰۵
داود احمدپور

بسم الله الرحمن الرحیم 
روزی شیطان همه جا اعلام کرد قصد دارد از کارش دست بکشد و وسایلش را با تخفیف ویژه به حراج بگذارد!
همه مردم جمع شدن و شیطان وسایلی از قبیل : غرور، خودبینی، شهوت، مال اندوزی، خشم، حسادت، شهرت طلبی و دیگر شرارت ها را عرضه کرد...
در میان همه وسایل یکی از آنها بسیار کهنه و مستعمل بود و بهای گرانی داشت!
کسی پرسید : این عتیقه چیست ؟
شیطان گفت : این نا امیدی است...
شخص گفت : چرا اینقدر گران است؟
شیطان با لحنی مرموز گفت :
این موثرترین وسیله من است !
شخص گفت : چرا اینگونه است؟
شیطان گفت : هرگاه سایر ابزارم اثر نکند فقط با این میتوانم در قلب انسان رخنه کنم و وقتی اثر کند با او هر کاری بخواهم میکنم...
این وسیله را برای تمام انسانها بکار 
برده ام، برای همین اینقدر کهنه است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۰۳ ، ۰۹:۳۰
داود احمدپور

بسم الله الرحمن الرحیم 
درویشی با شاگرد خود دو روز بود که در خانه گرسنه بودند.
شاگرد شبی زاری کرد و درویش گفت:
«صبور باش، فردا خداوند غذای چربی روزی ما خواهد کرد.»
فردا صبح به مسجد رفتند.
بازرگانی دیدند که در کاسه‌هایی عسل و بادام ریخته و به درویش‌های مسجد می‌داد.
به هر یک از آنها هم کاسه‌ای داد.
🔹درویش از بازرگان پرسید:
«این هدیه‌ها برای چیست؟»
بازرگان گفت :

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۰۳ ، ۲۳:۲۲
داود احمدپور

بسم الله الرحمن الرحیم 
یک روز از همکارم پرسیدم:
چکار کردی که مشکلی با همسرت نداری؟ گفت :
هرکاری راهی داره.
گفتم مثلا. گفت:
مثلا وقتی میخوام برم بیرون و خانومم میگه فلان چیزو بخر، نمیگم پول ندارم چون میدونم این جمله چالش برانگیزه!
فقط دست روی چشمم میذارم و میگم به روی چشمممم.
🔹وقتی هم که برمیگردم و خانوم سراغ خریداشو میگیره، محکم روی زانوم میزنم و میگم دیدی یادم رفت. 
استفاده از این دو عضو، یعنی "چشم " و "زانو" راز موفقیت منه".
به خونه که برگشتم تصمیم گرفتم رفتار همکارم را الگو قرار بدم و از چشم و زانو برای شیرین شدن زندگی استفاده کنم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۰۳ ، ۲۱:۲۵
داود احمدپور

بسم الله الرحمن الرحیم 

مسجدی که به خاطر یک حبه انگور ساخته شد

✍️حجت الاسلام قرائتی می فرمود :
روزی شخص ثروتمندی یک من انگور میخرد و به خدمتکار خود میگوید انگور را به خانه ببر و به همسرم بده و به سر کسب و کاری که داشته میرود،
بعد از ظهر که از کارش به خانه برمیگردد به اهل و عیالش میگوید لطفا انگور را بیاور تا دور هم با بچه ها انگوربخوریم.
🔸همسرش باخنده میگوید:
من و فرزندانت همه انگور ها را خوردیم ،خیلی هم خوش مزه و شیرین بود...
مرد با تعجب میگوید:
تمامش را خوردید؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۰۳ ، ۱۰:۰۵
داود احمدپور

بسم الله الرحمن الرحیم 
 

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند.
اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
جهانگرد پرسید:
لوازم منزلتان کجاست؟...
زاهد گفت : مال تو کجاست؟ 
جهانگرد گفت : من اینجا مسافرم.
زاهد گفت : من هم!

🌨حدیثی زیبا از امیرالمومنین🌨

💠حضرت امام علی (علیه السّلام):

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۰۳ ، ۱۲:۵۶
داود احمدپور

بسم الله الرحمن الرحیم 

مالک اشتر رحمه الله و اهانت مرد بازاری

✍️روزى مالک اشتر از بازار کوفه مى گذشت. در حالیکه عمامه و پیراهنى از کرباس بر تن داشت.
مردى بازارى بر در دکانش نشسته بود و به عنوان اهانت، زباله اى (کلوخ ) به طرف او پرتاب کرد.
مالک اشتر بدون این که به کردار زشت بازارى توجهى بکند و از خود واکنش ‍ نشان دهد، راه خود را پیش گرفت و رفت .
🔹مالک مقدارى دور شده بود.
یکى از رفقاى مرد بازارى که مالک را مى شناخت به او گفت :
- آیا این مرد را که به او توهین کردى شناختى ؟
مرد بازارى گفت : نه ! نشناختم.
مگر این شخص که بود؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۰۳ ، ۰۹:۲۶
داود احمدپور