حکایت زیبا 1079
بسم الله الرحمن الرحیم
این داستان کسی هست که در معرض مرگ قرار گرفت و با عزرائیل ملاقات کرد و حتی در حالت مکاشفه قبل از مرگ، اهل بیت (ع) را هم زیارت کرد ولی با دعای مادر دوباره به دنیا برگشت.
نقل از علامه طهرانی:
یکی از اقوام ما که از اهل علم بود برای من نقل کرد:
در ایامی که در سامرّاء بودم، به مرض حصبۀ سختی مبتلا شدم و هرچه مداوا نمودند مفید واقع نشد.
مادرم با برادرانم مرا از سامرّاء به کاظمین برای معالجه آوردند و نزدیک به صحن یک مسافرخانه تهیه و در آنجا به معالجۀ من پرداختند؛
از معالجۀ اطبّای کاظمین که مأیوس شدند یک روز به بغداد رفته و یک طبیب را برای من آوردند.
همینکه برای معاینه نزدیک بستر من آمد، احساس سنگینی کردم و چشم خود را باز کردم دیدم خوکی بر سر من آمده است؛
بیاختیار آب دهان خود را به صورتش پرتاب کردم.
گفت: چه میکنی، چه میکنی؟ من دکترم، من دکترم!
من صورت خود را به دیوار کردم و او مشغول معاینه شد ولی نسخه او هم مؤثّر واقع نشد؛
و من لحظات آخر عمر خود را میگذراندم.
تا آنکه دیدم حضرت عزرائیل با لباس سفید و بسیار زیبا و خوش قیافه وارد شد
پس از آن پنج تن بترتیب وارد شدند و نشستند و به من آرامش دادند و من مشغول صحبت کردن با آنها شدم.
در اینحال دیدم مادرم با حال پریشان رفت روی بام و رو کرد به گنبد مطهّر امام کاظم (ع) و عرض کرد:
یا موسی بن جعفر ! من بخاطر شما بچّهام را اینجا آوردم، شما راضی هستید بچّهام را اینجا دفن کنند و من تنها برگردم ؟ حاشا و کلاّ ! حاشا و کلا ّ!
همینکه مادرم با امام کاظم (ع) مشغول تکلّم بود، دیدم آنحضرت به اطاق ما تشریف آوردند و به پیامبر (ص) عرض کردند: خواهش میکنم تقاضای مادر این سید را بپذیرید !
حضرت رسول (ص) رو کردند به عزرائیل و فرمودند: برو تا زمانی که خداوند مقرّر فرماید؛
خداوند بواسطۀ توسّل مادرش عمر او را تمدید کرده است، ما هم میرویم إنشاءالله برای موقع دیگر.
مادرم از پلّهها پائین آمد و من بلند شدم و نشستم ولی از دست مادرم عصبانی بودم؛
به مادرم گفتم: چرا اینکار را کردی؟! من داشتم با اهل بیت (ع) میرفتم؛
تو آمدی جلوی ما را گرفتی و نگذاشتی که ما حرکت کنیم.
#معادشناسی_استادعلامه_طهرانی_ج١