دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

حکایت جهل مردم

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۴:۳۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 
گفته می شود وقتی قاضی از قاتل انور السادت (رئیس‌جمهور مصر) که عضو گروه جهاد اسلامی بود می پرسد چرا او را کشتی؟
 قاتل جواب میدهد:
 او یک سکولار بود.
قاضی می پرسد:  سکولار یعنی چه، آیا  می دانید؟ قاتل می گوید: نه نمی دانم!

🔹در ترور نافرجام نجیب محفوظ(نویسنده مصری برنده جایزه نوبل) قاضی از ضارب می پرسد: چرا نجیب را با خنجر زدید؟
 ضارب می گوید: به دلیل نوشته‌هایش، خصوصا کتاب بچه های محله ما. 
قاضی می پرسد: شما کتاب را خوانده اید؟ ضارب می گوید: خیر! فقط شنیده ام کتاب خطرناکی است!

🔹قاضی از قاتل فرج فوده، شاعر و نویسنده مصری می پرسد چرا او را کشتی؟
 قاتل می گوید:او کافر است.
قاضی به قاتل می گوید: چطور به این نتیجه رسیدی؟
 قاتل: از کتاب هایش.
قاضی می گوید: آیا کتابهایش را خوانده ای؟
 قاتل جواب می دهد: خیر من اصلا سواد ندارم!

اینگونه جامعه بشری تاوان جهل عده ای را داد و می دهد..

این داستانها را کنار داستان گریه امیر کبیر بگذارید که های های بر جهل مردم گریست!
روزی که مردم بر اثر بیماری آبله می مردند ، امیر کبیر واکسن مورد نیاز را تهیه کرد، اما گروهی از مردم حاضر نشدند واکسن بزنند ، چرا که دعا نویس ها و رمّال ها شایعه کرده بودند  ، با فرو رفتن سوزن در بدن  جن زده  می شوید.....
امیر کبیر برای جلوگیری از این خرافات جریمه ای قرار داد که هر کس واکسن نزند باید جریمه بپردازد.....
و عجیب اینکه برخی از تجار و ثروتمندان جریمه را پرداختند اما حاضر به زدن واکسن نشدند.....
و اینجا بود که امیر کبیر های های گریست و گفت گریه به خاطر این است که ما نه تنها مسئول جهل خویشیم که بار جهل مردم نیز بر دوش ماست....

داستانهای زندگانی امیر کبیر، نوشته محمود حکیمی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳/۰۲/۲۴
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی