دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

حکایت لقمان

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۷:۱۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 
 

مردى در برابر لقمان ایستاد و به وى گفت تو لقمانى، تو برده بنى نحاسى؟
لقمان جواب داد آرى.
او گفت پس تو همان چوپان سیاهى؟
لقمان گفت سیاهى ام که واضح است، چه چیزى باعث شگفتى تو درباره من شده است؟
آن مرد گفت ازدحام مردم در خانه تو و جمع شدنشان بر در خانه تو و قبول کردن گفته هاى تو.

لقمان گفت برادرزاده، اگر کارهایى که به تو مى گویم انجام بدهى، تو هم همین گونه مى شوى.
گفت چه کارى؟
لقمان گفت فرو بستن چشمم، نگهدارى زبانم، پاکى خوراکم، پاکدامنى ام، وفا کردنم به وعده و پایبندى ام به پیمان، مهمان نوازى ام، پاسداشت همسایه ام و رها کردن کارهاى نامربوط.
این، آن چیزى است که مرا چنین کرد که تو مى بینى.

منابع:
۱. البدایة و النهایة، جلد ۲، صفحه ۱۲۴
۲. تفسیر ابن کثیر، جلد ۶، صفحه ۳۳۷

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳/۰۲/۲۲
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی