دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

حکایت زیبا 962

جمعه, ۱۰ آذر ۱۴۰۲، ۰۹:۵۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 

🌸بانوی_زیرک

🌼شخصی منحرف و متقلبی
 در بصره بود که ادعاهای عجیبی داشت مریدانی را در اطراف خود جمع کرده بود.

 🌸روزی نشسته بود یک باره گفت : چخ چخ !!!
مردم گفتند : یعنی چه؟ 
 گفت :سگی می خواست وارد مسجد الحرام شود که من دیدم و
 با گفتن آن کلمه او را راندم !!
 اطرافیانش او را تحسین کردند 👏

🌼یکی از افراد ساده لوح که این مطلب را شنید.
 داستان را برای همسرش 🧕 نقل کرد و گفت :
 از بصره آن چنان احاطه ای داشت که سگی را از ورود به مسجدالحرام 
مانع شد!!!😳

 🌸همسرش گفت  :
چرا این آقای به این خوبی را دعوت نمی کنی؟ 
خوب است او و مریدانش را برای #ناهار دعوت کنی.
مرد پذیرفت و آنها را دعوت کرد.
 برنج و مرغ 🐓 مفصلی تهیه 
کردند. 
چون سفره انداخته شد،
برای هرکس ظرفی آوردند 
که قدری #برنج در آن ریخته و #قطعه مرغ روی آن گذاشته بودند.
🌼 در این وقت آن زن زیرک 🧕 به شوهرش گفت : 

 من می خواهم برای آن آقا یک #مرغ کامل بگذارم، تا احترام بیشتری به او کرده باشم.

🌸اما برای آنکه دیگران ناراحت نشوند، #مرغ آقا را زیر برنج پنهان می کنم و 
همین کار را کرد ...

🌼چون ظرف غذا را برای آقا بردند ، او نگاهی کرد و دید که روی برنج همه مرغ است اما در ظرف او هم مرغی پیدا نیست پس فریاد زد و گفت :
 شما به من #اهانت کردید،
 چرا برای همه مرغ آوردید 
و برای من نیاوردید ؟

🌸زن 🧕 از پشت در گفت آقایی 
 که از بصره #سگی را در مسجدالحرام میبینی چگونه #مرغ را 
در زیر #پلو نمی‌بینی؟!
 و 
بدین گونه او را رسوا و شرمنده ساخت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲/۰۹/۱۰
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی