دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

شهید باکری 37

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۴۰۰، ۰۹:۳۵ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

صولت به بدنش کش و قوس داد و سپس کنار قدیر بر لب هور روی زمین پهـن شد. قدیر، پاهای لختش را از آب بیـرون کشـید و گفـت: »چـه شـده... زهـوارت در رفته؟«
نرمه بادی وزید و نیزار چون حریری طلایی به بازی درآمد و خش خـش خـوش آهنگش در فضا موج انداخت.
صولت، دلش از خنکای بادی که عرق تنش را خشک میکرد، غنج مـیرفـت. بـا خوشحالی گفت: »پس چی؟ الکی که نیست. آخر سر تمام شد«.

قدیر گفت: »حق داری. همین که آقا مهدی پـس از سـه بـار سـاختن و خـراب کردن اورژانس، این بار از کارمان راضی شد، خودش کلّی میارزد«.
صولت نشست و چرخید به طـرف اورژانـس کـه گونیهـای پـر از شـن و ماسـه، دیوارهاش بود و پلیتهای سیمانی، سقفش. دم در ورودی، تابلوی کوچکی جا خوش کرده بود. »اورژانـس عاشـورا. موقعیـت
شهید یاغچیان«.
قدیر گفت: »اگر جدیت و پشتکار آقا مهدی نبود، شاید بـه ایـن خـوبی سـاخته نمیشد«.
صولت خندید و گفت: »شوخی نیست. سه بار سـاختیم و آقـا مهـدی نپسـندید.
یادت هست همه اش میگفت: نه، وسـایل زیـاد اسـت و اورژانـس زیـر آب مـیرود؛
سبکش کنید... شناورها طاقت نمیآورند؟ باور کن قدیر، این آخری داشتم از کـت و کول میافتادم«.
ـ اما آقا مهدی خیلی خجالتمان داد وقتی گفـت کـه شـما زیـر ایـن آفتـاب داغ زحمت میکشید و من با چند کلمه زحمتتان را هدر میدهم. به من فحش بدهیـد،
اخم کنید و روبرگردانید؛ اما باید کار خوب و درست انجام بشـود. تحمـل شـما هـم حدی دارد؛ اما ارزش این همه سختی و زحمت را دارد.


روی سنگر اجتماعی و کنار اورژانس، یک نفر اذان میگفت.
صولت، جورابش را کند و آستین بالا زد

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۰/۰۹/۲۲
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی