شهید باکری 37
بسم الله الرحمن الرحیم
صولت به بدنش کش و قوس داد و سپس کنار قدیر بر لب هور روی زمین پهـن شد. قدیر، پاهای لختش را از آب بیـرون کشـید و گفـت: »چـه شـده... زهـوارت در رفته؟«
نرمه بادی وزید و نیزار چون حریری طلایی به بازی درآمد و خش خـش خـوش آهنگش در فضا موج انداخت.
صولت، دلش از خنکای بادی که عرق تنش را خشک میکرد، غنج مـیرفـت. بـا خوشحالی گفت: »پس چی؟ الکی که نیست. آخر سر تمام شد«.
قدیر گفت: »حق داری. همین که آقا مهدی پـس از سـه بـار سـاختن و خـراب کردن اورژانس، این بار از کارمان راضی شد، خودش کلّی میارزد«.
صولت نشست و چرخید به طـرف اورژانـس کـه گونیهـای پـر از شـن و ماسـه، دیوارهاش بود و پلیتهای سیمانی، سقفش. دم در ورودی، تابلوی کوچکی جا خوش کرده بود. »اورژانـس عاشـورا. موقعیـت
شهید یاغچیان«.
قدیر گفت: »اگر جدیت و پشتکار آقا مهدی نبود، شاید بـه ایـن خـوبی سـاخته نمیشد«.
صولت خندید و گفت: »شوخی نیست. سه بار سـاختیم و آقـا مهـدی نپسـندید.
یادت هست همه اش میگفت: نه، وسـایل زیـاد اسـت و اورژانـس زیـر آب مـیرود؛
سبکش کنید... شناورها طاقت نمیآورند؟ باور کن قدیر، این آخری داشتم از کـت و کول میافتادم«.
ـ اما آقا مهدی خیلی خجالتمان داد وقتی گفـت کـه شـما زیـر ایـن آفتـاب داغ زحمت میکشید و من با چند کلمه زحمتتان را هدر میدهم. به من فحش بدهیـد،
اخم کنید و روبرگردانید؛ اما باید کار خوب و درست انجام بشـود. تحمـل شـما هـم حدی دارد؛ اما ارزش این همه سختی و زحمت را دارد.
روی سنگر اجتماعی و کنار اورژانس، یک نفر اذان میگفت.
صولت، جورابش را کند و آستین بالا زد