حکایت زیبا (۲۴۵)
بسم الرحمن الرحیم
#خدا_کجا_نیست؟
✍حکایت کرده اند که: استادی به یکی از شاگردانش بیش از دیگران محبت میکرد. او را بر سایر افراد ترجیح میداد. این امر بر شاگردان دیگر دشوار آمد. استاد تصمیم گرفت فضیلت و برتری آن شاگرد را به دیگران بنمایاند. لذا
چند روز بعد، استاد به شاگردانش دستور داد، مرغی را گرفته و در جایی که هیچکس وجود ندارد، آن را بکشند.
هرکدام از شاگردان، بنا به سلیقه خود، محلی را انتخاب نموده و مرغها را کشتند. روز بعد، همگی با مرغهای سربریده در کلاس حاضر شدند، مگر آن جوان که دیرتر از همه وارد کلاس شد، در حالی که مرغ زنده ای در دست داشت. با دیدن او شاگردان به خنده افتاده و وی را مسخره کردند.
استاد از او پرسید: «چرا مرغ را در جایی که کسی ناظر نبود، نکشتی؟ »
شاگرد جوان پاسخ داد: «هرکجا را جستجو کردم، خالی از وجود خدا و توجه و نظارت خداوند ندیدم. بنابراین از به دست آوردن چنین محلی عاجز شدم.
استاد او را تحسین کرد و به دیگران گفت: «این چیزی است که سبب احترام من به این جوان میشود. او معرفتی به خداوند دارد که هیچ کدام از شما ندارید.