دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

با پدر موشکی ایران در خط مقدم (51)

دوشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۹، ۱۰:۳۸ ق.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم

صندلی گرم خالی شفیع‌زاده جان می داد برای لمیدن و چرت زدن حسن آقا خودش را انداخت روی صندلی دوباره از پنجره نگاه کرد ابرهای سفید رفته بودند تا چشم کار می‌کرد کوهستان بود و کمی آن طرف‌تر طلوع نور خورشید بر آبی دریاچه وان نشان می داد که وارد آسمان ترکیه شده اند اولین بار بود که مقصد سفرش کشور سوریه بود لک زده بود برای یک زیارت درست و حسابی از آنها که بنشینند و سر فرصت خودش را جستجو کند و برای تک تک خواسته ها و نیازهایش توسلی کند نسخه بگیرد توسل را از مادر یاد گرفته بود همان روزهایی که کوچک بود و جلوی ضریح هر امامزاده‌ای توی دامنش می نشست و گریه ها و حرف‌هایش را بدون سانسور و رودربایستی می دید و می شنید مادر عاشق زیارت بود با امام رضا علیه السلام طوری حرف میزد که انگار آشکارا او را می بیند و یقین دارد که امام صدایش را میشنود کاش می‌توانست در این سفر هم او را می آورد با اینکه ما در هفته بعد عازم حج تمتع بود و اگر خبردار می شد که مأموریت حسن به سوریه است حتماً قند تو دلش آب می شد مثل الهام که موقع خداحافظی اشک توی چشم هایش جمع شده بود
الهام در عاشق زیارت بودن دست کمی از مادر نداشت با این تفاوت که الهام تا آن روز حتی مشهد هم نرفته بود همان ۶ ماه پیش که با الهام عروسی کرد دلش می خواست برای ماه عسل ببردش مشهد اما فرصت نبود مراسم عروسی هشتم بهمن پارسال یعنی سال ۶۲ بود در حالیکه بهمن و اسفند پر شده بود از ماموریت‌های مهم برای توپخانه دو روز بعد از مراسم تازه عروسش را تنها گذاشت و برگشت اهواز هر کاری کرد نتوانست حتی دو ماه بعد که سال تحویل بود هم برگردد پیشش دوازده روز از عید گذشته بود که داماد فراری برگشت دید و بازدیدها تمام شده بود بیشتر فامیل را شبانه با تلفن و پیغام و پسغام   هماهنگ کرد که فردایش دسته‌جمعی به روند سیزده بدر در طول آن روز به هرکس که بر می‌خورد چیزی از خانومی و خوبی الهام می شنید چیزهایی که بیشترشان را نمی دانست و البته تا حدودی طبیعی بود با اینکه دو ماه از عروسی شان می گذشت فقط دو روز با عروسش زندگی کرده بود در حالی که دیگران در شرایط مختلف او را دیده و سنجیده بودند می‌دانستند که زندگی در یک اتاق خانه مادر یعنی زندگی با همه

آخر خانه مادر که یک خانه معمولی نبود مادر حیاط خانه را وقف کمک به جبهه کرده بود صبح زنگ در زده می‌شد و بیست و سی نفری از زنان محله و فامیل و دوست و آشنا می‌آمدند کمک از بسته بندی آجیل مشکل گشا گرفته تا درست کردن مربای سیب و هویج تا بافتن ژاکت و کلاه و جوراب همه جور کاری بود وقتی هم که حسن نبود الهام همان جا توی همان یک اتاق خانه مادر می ماند و زیاد نمی رفت خانه پدرش فقط هفته ای یکی دو بار به شان سر می زد و زود برمی گشت هرچه مادرش گله میکرد پدر قربون صدقش می‌رفت  که بیشتر بماند قبول نمی‌کرد میترسید حسن برگردد خانه و نباشد آن وقت به اندازه چند ساعتی که برگشتنش طول می کشد کمتر حسن را می‌دید وقتی هم که خانه بود می‌شد که ساعت‌ها روی پله حیاط بنشینند و به در خیره شود

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۷/۲۱
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی