زیبایی سخن(14)
بسم الله الرحمن الرحیم
تلنگر
دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود و فریب میفروخت و چقدر هنر مندانه تبلیغ میکرد
مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند
توی بساطش همه چیز بود:
دروغ، کینه، حرص، غرور، خیانت، جاه طلبی وچشم هم چشمی و فخر فروشی و منت گذاشتن و غیبت وخود فروشی.و حب دنیا و شهوت و...
هر کسی چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد.
بعضی ها تکه ایی از قلبشان را می دادند
وبعضی پاره ای از روحــــــشان را
بعضی ها ایـــــــمانشان را می دادند و بعضی آزادگــــــــیشان را
بعضی ها اراده و بعضی ها اعتماد و رحم و مروت و .مردانگی ...
شیطان می خندید وحماقت انها را شاهد بود و دهانش بوی گند جهنم میداد
اینها که میخواستند بخرند گاهی به شیطان میگفتند شیطنت نکن راه بیا مشتریت باشیم گاهی میگفتند شیطونه میگه بیخیال همه چی بشم و گاهی هم پیش خود شیطان در حالی که التماسش میکردند میگفتند لعنت به شیطان ....
حالم را بهم میزد دلم میخواستم همه نفرتم را توی صورتش تــــفــــــ کنم
انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت:
من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ایی بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا میکنم.
نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرند. میبینی که؟!!!
آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت:
البته تو با اینها فرق میکنی. تو زیرکی و مومن زیرکی و ایمان آدم را نجات میدهد
اینها ساده اند و گرسنه
به جای هر چیزی فریــــــــب می خورند...
یادم افتاد که شیطان برای فریب حضرت ادم به او گفت خدا به خاطر یک میوه ممنوعه پیامبرش را از بهشت بیرون نمیکنه همین حرف الان ما را اواره دنیا کرده
از شیطان بدم می آمد حرفهایش اما شیرین بود اخه اون هنرمندانه باب میل هرکسی صحبت میکرد دیدم با مشتریها چه جوری گرم میگرفت گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت... ساعت ها کنار بساطش نشستم حرفهایش را گوش میکردم مردم را تماشا میکردم تا اینکه چشمم به جعبهء عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.از ان خوشم امد خیره خیره نگاهش میکردم
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یکبار هم که شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد.
بگذار یک بارهم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک ؛جعبه عبادت را باز کردم.
توی آن اما جز غـــــرور چیزی نبود.نمیدانم چطوری شد زود متوجه شدم
جعبه عبادت از دستم افتاد و غـــــرور توی اتاق ریخت فریب خورده بودم فریـــــــب...
دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود!جعبه را برداشتم قلبم را گذاشتم
فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه دویدم. تمام راه را لعنتش کردم.
تمام راه را خدا خدا کردم
میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم، اما شیطان نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم..
اشک هایم که تمام شد، بلند شدم
بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را...
به من گفت چرا شیطان را لعنت میکنی گوشت را به او سپردی به او اعتماد کردی چشمت را فریب داد صدای مرا که هشدار میدادم نشنیدی اول گوش تو بود که رفت بعد چشمت بود که رفت بعد دلت را ربود بعد دستت دراز شد بعد فکرت راضی به خطا شد نهایت به عبادتی که شیطان توصیه کرده بود دل خوش کردی از انجا که خدا دوستت دارد به تو فرصت داد درون جعبهرا نشانت داد برگشتی قبل از این که به شیطان نفرین کنی به خودت هشدار بده
و همان جا بی اختیار به سجـــــــده افتادم و زمین را بوسیدم
*به شکرانه قلبی که پیدا شده بود...
قلب ما خانه همان خدایی است که گاهی با حیله های شیطان،
گمش می کنیم
پس مراقب دلت باش به جنگ شیطان نرو به خدا پناه ببر
به او اعتماد نکن گوش به حرفهایش مسپار