حکایت زیبا(50)
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان_ مسافر_غریب
مرد مسافری در یک شهر غریب بیمار شد.
مرد نیکوکاری به نام ابراهیم به او برخورد.
ابراهیم وقتی فهمید مسافر غریبه او را به خانه خود دعوت کرد و در آنجا از او پرستاری نمود تا حالش خوب شد.
بعد از آن ابراهیم متوجه شد که مرد مسافر نماز نمیخواند.
ناراحت شد و به او گفت: «ای دوست مسافر! حال که من تو را به خانهام آوردم و از تو پرستاری کردم، آیا حق دارم که از تو هدیهای بگیرم.»
مسافر گفت:
«بله، من از تو خیلی ممنونم و به تو هر چه بخواهی، میدهم.»
ابراهیم گفت:
«من از تو چیزی نمیخواهم فقط به تو میگویم یکی دیگر هم هست که هر لحظه به تو خوبی میکند و نعمت میدهد، اما تو هیچ هدیهای🥇 به او نمیدهی.»
مرد گفت:
«آن شخص کیست؟»
ابراهیم گفت:
«او خداست که هر لحظه به تو زندگی و سلامتی و هزاران نعمت میدهد، اما تو با نماز از او تشکر نمیکنی.»
مرد مسافر که متوجه منظور ابراهیم شد، کمی فکر کرد و گفت: باشد از این به بعد نماز خواهم خواند.