دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

حکایت زیبا(49)

يكشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ۰۲:۱۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

راه_اندیشه_کردار

دکتر مـرتضی شیخ ، پـولی بـه عنوان حق ویـزیت از مردم نمی گرفت و هر کس هر چه می خواست، در صندوق کنار میـزش می انـداخت و چون حق #ویزیت دکتـر پنـج ریال تعیین شده بـود ، خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان بود

اکثر مواقع بسیاری از بیمارانی که به مطب مراجعه میکردند ، به‌ جای پنج ریالی، سَرِ فلزی نوشابه را در صندوق می‌ انداختند تا صدایی شبیه به سکه شنیده شـود. دختر دکتر نقل می کند روزی متوجه شدم پدرم مشغول ضد عفونی کردن انبوهی‌سَرِ نوشابه فلزی است! با #تعجب گفتـم: پدر بازی ‌تان گرفتـه است؟ چـرا سـر نوشـابه ها را می شویید؟!

پدرم جـوابی داد که اشکم را درآورد. گفت دخترم، مـردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه تمیز استفاده کننـد تا آلـودگی را از جاهـای دیگر به مطب نیاورنـد. ایـن سَرِ نوشـابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطبم می ریزم تا مـردمی کـه مراجعـه می کنند از این ها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی ها #خجالت می‌ کشند که چیـزی داخل صندوق مطب نیاندازند

آمـدم بنویسم روحش شـاد اما لحظه ای فکر کـردم اگـر روح آدمـی با قلبی بـه ایـن بزرگی شـاد نباشـد ، روح چه کسی میخواهد شاد باشد؟ بهتر است بنویسم راهش ، #اندیشه و کردارش پر رهرو باد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۴/۱۵
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی