سردار شهید قلنبر(5)
بسم الله الرحمن الرحیم
ساده ترین مراسم ازدواج
سرانجام با وجود مخالفتهای زیادی که شد در تاریخ 14 فروردین 58 در منزل یکی از برادران مراسم عقد ما برگزار شد ...
همانطور که گفته بود حتی نقل یک تومانی هم نخرید تا چه رسد به خرید عروسی و حلقه و دیگر چیزها. چون همزمان با ایام نوروز بود صاحب خانه با خوراکیهای موجود از میهمانان پذیرایی کرد . او از خیلی برادرهای همرزمش کوچکتر بود ، ولی زودتر از آنها ازدواج کرد و این اولین ازدواج پس از انقلاب در میان دوستان و آشنایان بود . مهریه من یک عدد کلام الله مجید بود. ساعت 9 شب راهی خانه اجاره ای داماد شدیم ، اتاقی بود در منزل پدر یکی از برادرها که فرش و پرده اتاق هم از صاحبخانه بود و مقدار کمی وسایل که برای حمید به عنوان جهیزیه برده بودند . در بین راه ، حمید به عنوان داماد روی موتور با یکی از دوستانش نشسته بود و مرتب به طرف ماشینی که ما در آن بودیم بر می گشت و این شعر را می خواند:
عروس من که رهایی است حجله اش صحراست
وبسترش سنگر من است
و بالشش ریگهای بیایان است
و گواه صداقتش مسلسم
خیلی خوشحال بود. چون تقریباً توانسته بود آنطور که خودش می خواست ازدواج کند. به قول خودش چاله ای کند و تمام سنتها و رسمهای غلط جامعه را در آن ریخت و با سنت اسلامی ازدواج کرد . شام را به همراه چند نفر از نزدیکان در همان منزل خوردیم و به این ترتیب زندگی مشترک ما آغاز شد . در اولین روز زندگی یکی از مهمترین تأکیدهایش به من عدم وابستگی بودو از صبح همان روز عملاً به من نشان داد و بعد از خوردن صبحانه به محل کارش رفت.
جامعه توحیدی
حمید روی جامعه توحیدی خیلی زیاد تأکید داشت ، جامعه ای که جیب من و جیب تو نداشته باشد . به من می گفت برای اینکه تفاوتی بین ما و دیگران نباشد بهتر است با برادرهای دیگری که ازدواج می کنند در خانه ای مشترک زندگی کنیم . از این جهت یک آپارتمان سه طبقه اجاره کردند . ابتدا ما به آن آپارتمان آمدیم و در طبقه سوم که ساده تر از طبقات دیگر بود مستقر شدیم . این طبقه فقط دو تا اتاق داشت . در یک اتاق ما می نشستیم و در اتاق دیگر یکی از برادران که نزدیکترین دوست حمید بود . بعد برادرهای دیگر ازدواج کردند و در دو طبقه دیگر نشستند.
خرید اسلحه
کاری که ما آن زمان انجام می دادیم تایپ اعلامیه و تکثیر آنها توسط وسایل دستی بود .برای این کار از چوب، مقداری اژگاترا، جوهر و یک غلتک وسایل کارمان بود . خانه تیمی هم نداشتیم . اینها را در اتاقی که متعلق به من و خواهرم بود با رعایت اصول مخفی کاری انجام می دادیم . برای تأمین هزینه کار ، لباس می دوختیم و بافندگی می کردیم . در پاییز سال 57، حمید به بلوچستان رفت وبرای نیروهای انقلابی اسلحه خرید و در همان حال ضمن آموزش تیراندازی ساختن سه راهی و کوکتل مولوتف را هم به ما یاد داد ، که در مواردی برای آتش زدن سینماها و رستورانها و مراکز دیگر از آنها استفاده می شد .