دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

حکایت زیبا(25)

شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۴۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

مهربانی_زیباست

دو برادر باهم در مزرعه کار میکردند کـه یکی از آن دو ازدواج کـرده بود و خانواده بزرگی داشت ودیگری مجرد بود. شب که میشد دو برادر همه چیز از جملـه محصول و سـود آن را با هم نصف می کردند. یک روز برادر مجرد بـا خودش گـفت درست نیست کـه ما همـه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم وخرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند

بنابراین نیمهی شب که شد یک کیسه پراز گندم را برداشت و مخفیانه روی محصول برادر خـود ریخت. در همین حال برادر دیگر با خودش فکر میکرد و می گفت درست نیست کـه ما هـمه چیز را نصف کنیم . مـن سر و سامان گـرفته ام ولی او هنـوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود

بنابراین او نیز شب که شد یک کیسه پر از گندم رابرداشت و مخفیانه به انبار بـرادر برد و روی محصول بـرادر ریخت. سـالها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند کهچرا ذخیره گندمشان با یکدیگر مسـاوی است. تا آن که یک شب دو بـرادر در راه انبار بـه یکدیگر برخوردند

آنها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر رادر آغوش گرفتند. چقدر زیبا میشد اگر زندگیهای امروزی هم رنگ وبوی قدیم ها رو داشت .....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۳/۲۴
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی