حکایت زیبا(25)
بسم الله الرحمن الرحیم
مهربانی_زیباست
دو برادر باهم در مزرعه کار میکردند کـه یکی از آن دو ازدواج کـرده بود و خانواده بزرگی داشت ودیگری مجرد بود. شب که میشد دو برادر همه چیز از جملـه محصول و سـود آن را با هم نصف می کردند. یک روز برادر مجرد بـا خودش گـفت درست نیست کـه ما همـه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم وخرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند
بنابراین نیمهی شب که شد یک کیسه پراز گندم را برداشت و مخفیانه روی محصول برادر خـود ریخت. در همین حال برادر دیگر با خودش فکر میکرد و می گفت درست نیست کـه ما هـمه چیز را نصف کنیم . مـن سر و سامان گـرفته ام ولی او هنـوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود
بنابراین او نیز شب که شد یک کیسه پر از گندم رابرداشت و مخفیانه به انبار بـرادر برد و روی محصول بـرادر ریخت. سـالها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند کهچرا ذخیره گندمشان با یکدیگر مسـاوی است. تا آن که یک شب دو بـرادر در راه انبار بـه یکدیگر برخوردند
آنها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر رادر آغوش گرفتند. چقدر زیبا میشد اگر زندگیهای امروزی هم رنگ وبوی قدیم ها رو داشت .....