دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

حکایت زیبا(24)

جمعه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۱۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

شغل_شما_چیست؟

سال های قبل چکی ازبانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک دستفروشی بسـاط باتری ، سـاعت و اجناس دیگر پهن کرده بود. دیدم مقداری هم سکه دوریالی در بساطش ریخته. آن زمان تلفنهای عمومی باسکههای دو ریالی کار میکرد. جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده. او با روی خوش پولم را با دوسکه بهم پس داد و گفت این سکه صلواتی است. گفتم یعنی چه؟ گفت برای سلامتی خودت صلوات بفرست

گفتم مگه چقدر درآمد داری که این همه ۲ ریالی مجانی میدهی؟ با کمال سادگی گفت ۲۰۰ تومان ؛ که ۵۰ تومان آنرا در راه خدا وبرای اینکه کار مردم راه بیفتد ۲ ریالی میگیرم و صلواتی می دهم

مثـل این که سیم بـرق به بدنم وصل کردند. بعد از عمری برای پول دویدن وحرص زدن، دیدم این دستفروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مـالش را برای رضای خـدا میدهد در صورتی که من تا بهحال حتی یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم

 

گفتم منچه کار میتوانم انجام دهم؟ گفت خیلی کارها. شغل شما چیست؟ گفتم پزشک هستم . گفت آقای دکتر! شب های جمعه در مطب را بـاز کن و مریض صلواتی بپـذیر نمیدانی چقدر ثواب دارد. ازآن روز به بعد تابلویی در اطاق انتظار مـطب نوشتـم با این مضمون که شب های جمعه مریض را صلواتی می پذیریم

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۳/۲۳
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی