دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

حکایت زیبا(23)

پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

چرا_گریه_میکنی؟

زاهد وارسته ای در بصـره ساکن بود. وی در بستر مرگ قرار گرفت، مادر و پدر بر بالین او نشسته بـودند و گریه می کردند . زاهـد به پدرش رو کرد و گـفت: چرا گریه می کنید؟ پدر گفت: چگونه گـریه نکنم ، وقتی فرزندی از دنیا برود ، پشت پدر می شکند

زاهد به مادر گفت: چرا گریه میکنی؟ مادر گفت : چگونه نگریم که امیدوار بودم درایام پیری عصای دستم باشی ودر هنگام بیماری و مرگم در بالینم باشی. زاهد به همسرش گفت تو چرا گریه می کنی؟ همسرش گفت چگونه گریه نکنم کهبا مرگت، فرزندانم یتیم و بی سرپرست می شوند.

زاهد فریاد زد آهآه! شما هرکدام برای خود گریه میکنید، هیچکس برای من نمی گرید ، که بعد از مـرگ بر من چه خواهد رسید و حالم چه خواهد شد؟ آیا جواب سوالات فرشته نکیر ومنکر را می دهم یا درمانده میشوم؟ هیچ کس برای من نمیگرید که مرا تنها در لحد گور می گذارند و از اعمال مـن می پرسند ، این را گفت و آهی کشید وجان سپرد. منهاج الشارعین ص۵۹۳

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۳/۲۲
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی