دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

حکایت زیبا(18)

دوشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۰۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

کفش_کهنه_مولا

ابـن عبـاس می گوید پارچه خیمـه را بالا زدم و به امیرمومنان علیه السلام نگاه کـردم. حضرت هنوز نخ و سوزن در دست داشتو کفش کهنه اش را وصله میزد

عـرض کـردم یا امیرالمـومنین ، مردم منتظر شما هستند که برایشان خطبه بخوانید. اما شما هنوز مشغول وصله کردن کفش تان هستید؟

امیرالمومنین ، رشته نخی را که با آن کفشش را میدوخت، گره زد و محکم کشیـد. کفش هـای پر از وصله و پینه اش را جلو پای ابن عباس گـذاشت و فرمود این دولنگه کفش چقدر قیمت دارند؟

عـرض کـردم گـمان نکنم کسی حاضر باشد بابت این کفش درهمی بپردازد. امیرالمومنین فرمود: بهخدا قسم این کفـش پیش مـن محبوبتر از حکومت بر شمـا است ، مگر این که با آن حقی را اقامه کنم یا باطلی را دفع. منبع: نهج البلاغه خطبه ۳۳

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۳/۱۹
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی