دست‌نوشته‌های کمیل

بایگانی

حکایت زیبا(13)

چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۵۱ ب.ظ

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت_به_مادر

دو برادر مـادر پیر و بیمـاری داشتنـد. بـا خـود عهـد بستند کـه یکی خـدمت خدا کنـد و دیگری خدمت مـادر بیمار باشد. برادری کهقرار بود خدمت خدا کند صومعه رفتو به عبادت مشغول شـد و برادر دیگر در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد

چندوقت گذشت برادر صومعه نشین مشهـور عام و خـاص شد و از اقصی نقاط دنیا ، عالمان و عـرفا و زهـاد به دیدارش رفتند و دیگری که درخدمت مادر بود فرصت همنشینی بادوستان خـود را هـم از دسـت داد و فـقط بـه امور مادر می رسید

برادر صومعه نشین کـم کم به خود غَرِه شد که خدمت مـن ارزشمندتر از خدمـت برادره ، چـرا که او در اختیار مخلوق است و مـن در خدمت خـالق، و مـن از او برتـرم. همان شب که این فکر در خاطرش بود در خواب ندایی شنید کـه: برادر تو را بیـامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم

برادر صومعه نشین اشک در چشمش آمـد و گفت خداوندا ، مـن در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر ، چگونه است مـرا به حرمت او مـی بخشی، آنچه کرده ام مـایه رضای تـو نیست؟

ندا آمد آنچه تو انجام میدهی من از آن بینیازم ولی مادرت از آنچه برادر برایش انجام می دهد بی نیاز نیست تو خدمت بینیاز میکنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم

کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۳/۱۴
داود احمدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی